هنرهای تجسمی معماري هنرهای سنتی هنرهای نمايشی موسيقی مباحث نظری
 پنج شنبه، هجدهم شهريور 1389 
  جستجو : []  
  فلسفه هنر
  پژوهش هنر
  تاريخ هنر
  معرفی

  مرکز رویداد معماری ایران

معرفی کتاب
مجموعه مقالات نگارگري مكتب اصفهان
مجموعه مقالات نگارگري مكتب اصفهان

سالواتوره جوليانو

مردم شناسي ديني هنر و پرسش هاي هنرمندان

سينماي اشراقي

تصاوير ديوار نوشته هاي انقلاب


جدیدترین مقالات
صداي اصيل طراحي،نويسنده : كالين مالوي ،مترجم : ثنا ولد خاني

عصر انتزاع {گفت وگوي جان گاردن كاستر وبا فران استلا}،ترجمه:فرشاد رحيمي زند

سهراب سپهري در نگاه داريوش اسدي كيارس

روزمرگي هاي خانواده يك هنرمند ،زيبا مغربي

آرزويي براي تغيير جهان،به بهانه تعلق جايزهTED به جيمز نچوي،زيبا مغربي

اورلي ويتو ،شهاب تندر

پيتر بليزارد،ستايش زمين از طريق مجسمه،نويسنده:كن اسكارلت،ترجمه:سهيلا جامي

رسانه نو؛ از بورخس تا۱HTML نويسنده:لف مانويچ،ترجمه:آزاده دهقاني

صحنه كلاسيك، تصوير صحنه و لباس ، گونتر شونه، ترجمه : سعيد فرهودي

طراحي روي فيلم،ترجمه:ثنا ولدخاني



سه شنبه 04 اسفند 1388
علي رغم پيش آمد علائم ظهورتمدن جديد غرب،با تمام وجوه،در فرهنگ هشتادساله ايران مدرن، هيچ گاه در اين كشور به هيچ يك از هنرمندان ايراني يك نگاه كلينيكي نشده است وهرگاه خواسته شد پيرامون حيات فردي وعلوم رفتاري هنرمندان مطلبي نوشته شود، سنت گرايان آن را بوكردن خشتك هنرمند دانسته اند.
سهراب سپهري، همچون شخصيت هاي مهم ادبي وهنري اين مملكت،در ابتداي اين قرن، دچار نوعي انزواطلبي و دوري جويي(Escapism) بود! اين فرهنگ رفتاري شديداً ميل به كناره گيري از مسائل ناگوار وناخوشايند دارد؛ فرد از شركت در كارهاي اجتماعي دوري مي كند ومهم تر وشايد خطرناك تر اين كه فرد از واقعيت هاي زندگي مي گريزد ودرتلاش پرداختن به خيالات است. سپهري همه عمر از مردم وشلوغي گريخت وهميشه به دور از اجتماع بود.يك بررسي ريشه شناسانه نشان مي دهد كه در ميان چنين كساني پيوسته پرسش مرگ چيست؟ به وجود آمده وپس از آن پيوسته به دنبال دريافت پاسخ براي اين پرسش از شلوغي وتوده، گريخته اند تا در سرمنشأ هستي به پاسخ دست يابند. علاقه صادق هدايت به ديوان خيام ونوشتن فوايد گياهخواري نمونه مهم اين پرسش فلسفي از خود است. اولين كسي كه در فارسي آرزوي نيستي وفناي خيامي را، بامفهوم نيرواناي بوردار، به هم آميخت تا به پاسخي دست يابد، هدايت بود. نيمايوشيج هم علاقه اي به اين جهان وشاعران هم دوره خود نداشت وبجز دو-سه دوست نقاش، مانند رسام ارژنگي، دوستي نمي گرفت. قصه مرقدآقا را او براي پاسخ به آن پرسش نوشت.مذهب ومسلك ومرام خود را مكتوب كرد وارادت خود را به تفكرات بوديستي در نوشته هاي خود واضح نمود ونشان داد كه تنها راه رهايي از پرسش غرق شدن در ذن وفرورفتن در مديتيشن است. او مهم ترين كسي بود كه بر سپهري تأثير گذارد تا به جاي رفتن به پاريس ورم(مهم ترين پايتخت هاي هنري جهان) به كشور هند برود ومعرفت بوديستي بياموزد.
سپهري همچون دوست دوره جواني خود، هوشنگ ايراني،از تنهاترين كسان زمانه خود بود.كمتر كسي او را در افتتاحيه هاي نمايش آثارش ديده است؛ هرگز با مجله يا روزنامه اي مصاحبه نكرد؛ خيلي زود از كارهاي دولتي و زندگي در اجتماع كناره گرفت؛ وبراي رسيدن به آرامش جانش رو به عرفان هند آورد. پيشتر از اين كه او به هند برود،در آشنايي با منوچهر شيباني متوجه شد طرح هايي كه مي كشد، به شدت به دائوي نقاشي وسرشت آييني نقاشي چيني نزديك است. كارهاي آبرنگش بر كاغذ، كه به صورت لكه ها وبه صورت عمودي، گويي در تابلو ريخته شده است،مربوط به اين زمان است.
سپهري، تا اوايل دهه30،بيشتر شاعر بود تا نقاش؛اما كناره گيري اش از تعهد به وزارت فرهنگ و آمدن خودخواسته اش به تهران وخصوصاً آشنايي با هنرمندان مهم زمان خود كه برخي در دانشكده هنرهاي زيبا،يا دانشجو بودند يا استاد، او را به سمت حرفه اي نگريستن به نقاشي سوق داد.او اولين كسي بود كه به صورت جدي،در اوايل دهه30،به ترجمه اشعار شاعران قديم چين پرداخت. حتي سرودهايي از ريگ ودا را به قصد ترجمه كامل آن شروع كرد،اما ادامه نداد. دردهه40، در مجله اي كه دوشماره بيشتر از آن چاپ نشد،چند سرود ازآن را منتشر كرد. علاقه او در ادبيات به هنر شرق وچين از همان ابتداي شعرش را از ديگر كسان جدا كرد وتأثير خود را بر طرح هايي كه مي كشيد،گذاشت. بعدتر هم، كه در ابتداي دهه40متوجه شد، خريداران تابلوهاي يك هنرمند به دنبال رنگ اند،با معرفتي كه از رنگ سازي چينيان آموخته بود، رو به رنگ هايي آورد كه موندريان استفاده مي كرد و ناخودآگاه نشان مي داد كه يك عارف ويك صوفي با فروتني خاص در حال كشيدن جهان درون خود است وگويي كه هيچ كاري به شمايل هاي بيرون از تابلو ندارد. سپهري، در دوره نقاشي هاي رنگين، ديوانه رنگ خاكستري بود. توناليته همه پرده هاي نقاشي او، در همه هفت دوره كاري اش، خاكستري است ورنگ خاكستري معرف بر هيچ بودن جهان است واين هيچ همان رسيدن به عالم ذن نزد بوداييان بود. در آخرين شعرهايي كه قبل از مرگ سروده بود، به هيچ خوش رنگ اشاره دارد، واين نشان مي دهد كه برخلاف هوشنگ ايراني، وي به خوش رنگي هيچ، پيش از مرگ،رسيده بود.
سپهري مثل ديگر كساني كه دچار انزواطلبي بودند، پيوسته از يك خلأ فاعلي(در زبان عوام:مردانگي)رنج مي كشيد. درون گرا بود. هيچ گاه به صراحت شعري عاشقانه براي يك جفت نسرود. تمايلش به نقاشان چيني به همين علت بود؛ چون چينيان به خلأ ،به شد ت، اهميت مي داده اند. علاقه سپهري به كتاب تقديرات(اي چينگ)به علت انديشه خلأ درآن بود. شعرهايي كه از ادبيات چين ترجمه كرد، معرف اين خلأ، واين خالي شدگي زمان، درجهان بود.
او كه شيفته ادبيات كلاسيك ومتون مقدس وآيين هاي هندي شده بود،هميشه به دنبال سررشته هاي شعر هوشنگ ايراني مي گشت و،به طور نامحسوس،در اشعارخود، نزديكي اش را به اين نوع معرفت نشان مي داد. پيش از آن كه(در1343)به اين كشور سفر كند، حادثه اي در پايتخت وي را مجذوب هند كرد. با چاپ كتاب تاريخ تمدن اثر ويل دورانت-بخش دوم آن به نام هند وهمسايگانش،در1337، درتهران، تحول بزرگي در زمينه هندشناسي به وجود آمد. منتقديني كه در اوايل دهه30به تمسخر هوشنگ ايراني وشعرش برخاسته بودند وآنها كه شعر سپهري را نمي فهميدند ودر آن نفهمي، او را بچه بودا مي خواندند، شرمنده شدند. اين كتاب،جزء كتاب هاي باليني سپهري شد وسه سال بعد(در1340)، كه كتاب شرق اندوه را منتشر كرد، سراسر به سمت رموز و اورادي رفت كه كليدفهم آن فقط در كتاب ويل دورانت بود. با انتشار كتاب سپهري، شعرBodhi خيلي ها را سردرگم كرد(نگاه كنيد به اين شعر در هشت كتاب،ص239). در حالي كه در تاريخ تمدن آمده بود:«درخت مقدس(Bodhi)، متعلق به دوره بودا، نشانه اي از اسرار باطني، بلكه تجليل از عظمت بي سروصداي درختان بود.» دقيقاً سپهري در همين دوره درخت هاي خود را از ميانه وكنده مي كشيد تا عظمت رشد ورويش را در هستي، از پي يك معرفت بوديستي، نشان دهد. هيچ كتابي براي شناخت سلوك معنوي وفهم آثار سپهري، مانند اين كتاب نيست وهيچ كدام از منتقدان او به اين كتاب رجوع نكرده اند. همه، بعدتر، سپهري را بچه بودايي مي خواندند واشاره مي كردند كه او كودك است وهيچ چيز اين جهان را نمي فهمد؛و سپهري هم هيچ گاه جواب آن حماقت ها را نمي داد؛ چون خودخواسته به اين سمت وسو رفته بود؛چون در اين كتاب خوانده بود:« به وسيله دانش نمي توان به آتمن(روح جهان) رسيد. آري،از رهگذر نبوغ ودانش فراوان نمي توان آتمن را شناخت... بگذار يك برهمن ترك درس وبحث گويد و همچون كودك شود...بگذار به دنبال الفاظ فراوان نرود؛ زيرا الفاظ چيزي جز خستگي زبان نيست.» و او اين آيات عالم بالا را پيوسته با خود زمزمه مي كرد. در اولين بي ينال، در همان سال چاپ اين كتاب(در كاخ ابيض-1337) ميان آن همه كارهاي آبستره، او آن گلدان گل كنار پنجره باز را كشيد( طبيعت بيجان)تا آرامش خود را هويدا كند.
رنگ در آثار سپهري هيچ گاه جيغ نيست واصولاٌ تنك وكمرنگ كار مي كند. بهترين دوره نمايشگاهي او در1341بود كه به كوشش اداره روابط بين الملل وانتشارات هنرهاي زيباي كشور،در تالار فرهنگ، برپا شده بود. اغلب آثار اين نمايشگاه لكه كارهاي آبرنگي اند وكاملاً تأثير هنر معنوي چين را نشان مي دهد. او دراين دوره،در پاسخ به اين پرسش كه چرا بر تابلو لكه مي اندازد وبه تركيب بندي دقت نمي كند،جمله عجيبي گفت كه بعدتر به آن استناد نشد، وآن اين بود:« تابلو بايد باز باشد؛ يعني يك لكه اضافه شود يا كم شود،بازهم معنا داشته باشد.» عجيب اين كه در شعر همين عمل را اجرا كرد. شعرهاي كتاب هايش،در چاپ دوم و در هشت كتاب، هماني نيست كه بود. بعضي ها را نياورده و بيشترين را تغيير داده واغلب كلمات مشكل را، آسان جايگزين كرده است! حتي به مرور، با حذف پيوندهاي دستوري، خلأهايي در فرايند معنادهي در شعر به وجود آورد كه از نكات مهم آيين ذن است. احتمالاً در تغييردادن كلمه هايي از اشعار خود، در چاپ دوم آنها(در هشت كتاب)، اطلاع ودريافت و علاقه اش به ويليام كارلوس ويليامز بي تأثير نيست؛چون ويليامز به معرفت اشيا اعتقاد داشت واز پي يك دريافت اشراقي به ذن رسيده بود واشعاري مي سرود كه نه نثر بودند ونه شعر، اما به شدت ساده بودند. سپهري چند شعر از او را هم ترجمه كرده بود ودرطي سال ها، كه براي دوستي از شعر حرف مي زد، مثال از اين شاعر مي آورد. عجيب اين كه او تلاش دارد تا در هر تابلويي به نوعي ناكام سازي دست بزند. احتمالاً در زمان نقاشي دريك طرف تابلو قرار مي گرفته و از كنج به كليت اثر نگاه مي كرده است.يك تحقيق روانشناسانه نشان مي دهد كه دورنماي تابلوهاي او از يك زاويه شروع مي شود. احتمالاً دليل اين كه همه تابلوهاي خود را در كنج چارچوب به عمل آورده،از پي همين مسأله است؛يعني بار رفتاري او،به عنوان يك نقاش،در كنج آثارش ديده مي شود. او مدتي در طرح ها، ساده وطبيعي كار كرده، مدتي به فراواقعيت تمايل پيدا كرده وحتي تجربه هايي از كوبيسم را در چند مكعب سازي از خود نشان داده است.اما واقعيت اين است كه به خيلي از آن كارهاي خود اعتقادي نداشت. سپهري صدها تابلو از خود برجا گذاشت كه نيمي از آنها را بيشتر قبول نداشت. دليلش هم اين است كه اغلب كارهاي تجربي اش را امضا نمي كرده،و همانها آثاري هستند كه به دوستانش تقديم مي كرده است( البته بعدتر كساني پيدا شدند كه همان كارها را با امضاهاي جعلي فروختند: نگاه كنيد به يك روايت از ليلي گلستان درباره جعل امضاي سپهري در يك مصاحبه). اما پرواضح است كه سپهري، به عنوان نقاش، در حدود چهل-پنجاه تابلو دارد كه امروزه در سبك شناسي هنرمدرن، وي را از بااهميت ترين نقاشان ايراني نشان مي دهد. آثاري كه بعضاً سليقه هاي عوام را ارضا نمي كنند. امروزه او را يكي از اجتماعي ترين شاعران شعر نو مي شناسند. اما او هيچ گاه اجتماعي نبود. هميشه از اجتماع مي گريخت. تا زنده بود وكتاب هايش را خود چاپ مي كرد،تيراژ محدودي داشت. در اوج زندگي خود با همه دوستان و آشناياني كه داشت، كتاب آوارآفتاب را فقط در پانصدوبيست نسخه چاپ كرد. در همين كتاب مقدمه اي نوشت كه من اينجايي نيستم وآنجايي شده ام وگفته بود:«آنجا انسان خدا نتواند شد،به بي پايان نيارد پيوست.اينجا اناالحق مي زند،...تنهايي باخترزمين،تلخي وخشونت به بار مي آورد. وارستگي خاورزمين،اندوه،هرگز شراب خونريز از قلم موي شاعر چيني نمي چكد...از چهره مسيح(گوتيك) شكنجه مي تراود واز لبان بوداي(اجانتا)لبخند...».شيفتگي سپهري به مذاهب شرقي و دوري اش از تمدن غرب وجه غالب آثاري است كه در دهه آخر عمر از خود بجا گذاشت. پيشتر از اين نويسندگاني نظير هدايت،مسعود فرزاد وشين پرتو به هند رفته بودند.اما از ميان نقاشان معاصر،وي اولين كسي بود كه به توصيه هوشنگ ايراني وجهت كسب معرفت ودايي به اين كشور عجيب وغريب سفر كرد. البته از ميان نقاشان معاصر،پيشتر از سهراب، تنها درويش سورگين، از مهم ترين مينياتوركاران معاصر، به هند رفته بود. درويش سورگين، در زمانه اي كه هنر دراين مملكت خريداري نداشت، همچون دوست خود صادق هدايت،براي فروش آثارش-يا ارائه آنها- دويست تابلوي مينياتور از خود را،كه براساس اشعار خيام وفردوسي،به تصوير كشيده بود، با هزار بدبختي به هندوستان برد تا به واسطه دوستان هدايت، فروخته شود وبتواند خرج ومخارج زن وبچه بيمارش را در ايران تأمين كند.از جنبه معرفت بوديستي،سپهري هفت دوره متفاوت كاري برحسب هفت چاكراي وجودي اش،در نقاشي وشعر دارد. او همه زندگي خود وانسان ها را از پي كارما(نتيجه عمل)مي دانست. از ميان شاعران معاصر،او ودوست نزديكش فروغ فرخزاد از پي يك حواس اشراقي به به معرفت زندگي خود پي برده بودند.سپهري،پيش از آن كه از اين جهان برود،هفت دوره شعر خود را(به عدد بازشدن هفت چاكرا) گردآورده بود ورد هشت كتاب به اين نتيجه رسيده بود،حالا كه اين هفت مرحله طي شده است،دانسته ام:ما هيچ،ما نگاه! و اسم آخرين كتاب خود را،كه در حقيقت،اولين كتاب جانش بود،اين گذاشت. توجه كنيم كه او دوره هاي چاكرايش را برطبق يك سنت هند وبا تأكيد بر نام كتابهايش(اگر هركتاب را جاپاي هنرمند واثر او دراين جهان بدانيم) چه طور طي كرده است:او در ابتدا نوجواني بود كه در كنار چمن يك آرامگاه عشق ساخته بود وعاشقانه هايي درسطح مي سرود. خيلي زود چشم به رنگ ها گشود ومتوجه انوار سهيلي شد و در مرگ رنگ،رنگ مرگ را ديد و شروع به بازنويسي زندگي خواب هايش شد اما آوارآفتاب،كه همان نوراشراق است برجسم او،پلك هايش را از خواب گشود تا بنگرد،در هاله وجودي اين دوره مي بايست در شرق اندوه باشد. واندوه بارترين قسمت شرق همانا كشور هند بود؛ چون متون رمزي در شرق وغرب براين قول متفق اند كه خلقت انسان دراين منطقه صورت گرفته واولين بشري كه زمين را ديد، در كشور هند بوده است. سپهري پس از اين دريافت جانش شعله ور شد واز يكجانشيني به درآمد ومسافر اين جهان گرديد. اين سالك،در گذار ازاين جهان،براي رسيدن به سلوك،از آدم وعالم بريد و وحدت نباتات وجمادات ونفوس بشر را ناديده گرفت وتنها با يك نگاه معرفتي جهان را حجم سبزي ديد كه بايد ازميان آن گذر كند. او دست آخر،كه به كليد دريافت جهان رسيد،فقط گفت: ماهيچ،ما نگاه؛ يعني ما هيچ هستيم وفقط نگاهي از عالم بالا هستيم براي نگريستن به اين حجم سبز كه زندگي مي خوانيمش. فروغ فرخزاد هم همچون نام كتاب هايش زندگي كرده بود: اسير بود كه درمقابل چشمان خود ديوار مي ديد وبراي شكستن اين ديوار عصيان كرد وپس از عصيان گري وشكستن ديوار به تولد ديگر رسيد ودر تولدي ديگر صداي خود را به جهان رسانيد؛ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.
چه باور به يك سلوك معنوي در اين جهان داشته باشيم وچه نخواهيم حقيقت راببينيم، سپهير آنطور كه مي بايست زندگي كرد. تنهايي او، بچه بودايي بودنش و گريزازجمع، دوره هايي بود كه به شكل كارما بايستي دراين دوره طي كند. برخلاف امروز، كه او را شاعري هرجايي مي شناسيم،وي درجايي نبود واصولاً ديده نمي شد.در نامه اي كه به بهترين دوست خود، صادق بريراني، در دهه30، مي نويسد، دليل نخواستن اجتماع و دوري از مردم را اين طور مي پندارد:«...من نمي خواهم مثل(آندره)ژيد بگويم پست تر وكثيف تر از انسان، اجتماعي از آنهاست{!} ولي چيزي كه برايم روشن است اين كه اجتماع كور وخطاكار است. به علاوه، ذوق اجتماع هميشه در مرتبه پايين قرار دارد. بنابراين، در كارهاي ذوقي هم پاي اجتماعي بودن درخور هنرمند واقعي، كه پيشتازي مي كند، نيست؛ به درد كسي مي خورد كه صاحب يك ذوق معمولي وتلطيف نشده است. هنرمند حقيقي پيوسته پي جوي عالي ترين شكل هنري است. كار ندارد به اين كه اين عالي ترين شكل هنري چه قدر از دريافت اجتماعي اش دور است.»
به همين علت گرفتار زمانه نبود واز پي دريافت هايي كه داشت، دوره هاي متفاوتي از نقاشي را تجربه كرد. هفت دوره نقاشي او اينچنين است:
1-طرح ها وتودها: در اين دوره پيوسته مداد يا ماژيك را از پايين به بالا مي كشيده است وبه ندرت ديده مي شود كه طرح از سمت راست يا چپ شروع شود.همه خطوط اين طرح ها به حالت خط راست واز پايين به بالا رفته است. به شدت تحت تأثير نقاشان دوره ديوان،در چين، است(براي ديدن اتودهاي سپهري نگاه كنيد به كتاب:طرح ها واتودها،به گزارش محسن طاهر نوكنده،نشرنو،تهران1369).
2-گواش روي كاغذ: دراين نوع نقاشي،سپهري خوش داشته با مركب خط ها را خيس و دورنگ كند. رنگ هاي او،به غيراز زمينه،كه اغلب از موتيف خاكستري استفاده شده،روي رنگ اصلي يك رنگ ديگر جهت غلظت كار،به كار رفته است. او دراين دوره از همان خاصيت لكه گذاري سود برده است. وجه بارز اين نوع كارها نقاشي از طبيعت بي جان است.
3-رنگ روغن روي فيبر: كمترين دوره كاري او روي فيبر بوده، بجز يكي دو كار، الباقي در دوره اي كه درچين بوده، كشيده شده ودر همانجا مانده است. در اين نوع كارها متأثر از منوچهر يكتايي است در تركيبات رنگ.
4-آبرنگ روي كاغذ: فضاهاي محو و بدون دقت لازم در اين دوره ديده مي شود. اغلب رنگ هايش بر كاغذ،به اصطلاح، لجن شده ونقاشي، خود را نشان نمي دهد. علي رغم ضعيف بودن اين دوره كاري اش همه آبرنگ هاي روي كاغذ خود را امضا كرده است.
5-رنگ روغن روي بوم: اين دوره او معروف است به كارهاي ماژيكي، شادترين رنگ هاي زندگي سپهري، در نقش هايش،در اين دوره ديده مي شود. زمينه اغلب كارها روشن وبه شيوه كاهگلي است. زمينه به صورت چپ وراست برس زده شده وبه خاطر رقيق بودن رنگ،اغلب تابلوهاي اين دوره،در قسمت پايين تابلو،لكه هايي بيخود دارد كه جزء نقاشي نيست وبيشتر به صورت ناخودآگاه از قلم مو،چكيده شده است.
6-آكريليك روي بوم: تنها دوره اي است كه سپهري، از پي نشست هاي دوستانه با اهالي خروس جنگي،متأثر از جريان كوبيسم مي شود.اين نوع رنگ ايراني نيست وبيشتر در صنعت خودروسازي،در غرب، به كار برده مي شده وبعدتر در آثار سپهري ادامه نيافته است. دراين كارها،گويي به وسيله برش كاغذهاي رنگي وچسباندن آنها روي بوم، يك تابلو ساخته شده است. مجموع رنگ هاي بوم، برخلاف همه دوره هاي كاري سپهري،در يكديگر پخش نشده وگويي كه رنگ در بيرون ساخته شده ودرنهايت، روي بوم، كنار يكديگر،چسب شده اند.
7-آكريليك روي كاغذ: چنداثر ازاين دوره كاري سپهري بيشتر ديده نشده است. اين دوره معروف است به دوره كارهاي مكعبي. درادامه همان آكريليك روي بوم است؛بااين تفاوت كه رنگ مكعب ها،با اين كه روي هم، در پس زمينه خاكستري، قرار گرفته اند، رنگ هاي هم را به اصطلاح خراب نكرده اند( براي ديدن اين دوره نگاه كنيد به كتاب:سهراب سپهري شاعر،نقاش،چاپ اميركبير)
نقاش متولد مهر1307 كاشان، بعد از پنجاه ويك سال وچند ماه، وقتي كه، در بعدازظهر ارديبهشت1359،از كمر به پايين فلج شده بود ودر بيمارستان پارس تهران داشت به درد سرطان اين بدن خاكي را ترك مي كرد،از لاي پنجره صداي پايكوبي مردم را براي يك انقلاب مردمي مي شنيد. صداي شليك ها وشعارها آخرين اصواتي بود كه ازاين جهان با خود به جهان ديگري مي برد. لحظه اي كه او با تمام تنهايي اش داشت مي رفت، انقلاب با همه خروش داشت مي آمد.

صفحه ها 1 /


منبع : دو هفته نامه تنديس۱۳۵


نطرات خوانندگان:

ارسال نظرات