سبک کلاسیک و دورهی کلاسیک کاملاً با هم متفاوت هستند، از این نظر که سبک کلاسیک به آن شکل از موسیقی میگویند که ثابت و غیرقابل تغییر باشد و هیچ دگرگونی در اجرای چنین آثاری وجود ندارد و اگر هم تفاوتی در اجرای این آثار باشد، تفاوت در شخصیت رهبران ارکستر است. شیوهی کلاسیک در درون یک چارچوب مشخص و دقیقی قرار دارد و نحوهی اجرای آن هم از قبل تعیین شدهاست. به عنوان مثال موسیقی فولکلوریک که امروزه دارای قائده و دستورالعمل خاصی نیست و موسیقی جاز که اساساً بر پایهی دگرگونی و گسترش به وجود آمدهاست، جزو این دسته قرار نمیگیرند. موسیقی دورهی کلاسیک در بین سالهای 1750- 1810 که البته برخی 1827 که سال درگذشت بتهوون است را برای این دوره از تاریخ پیشنهاد میکنند و اینکه دورهی کلاسیک به طور ناگهانی به وجود نیامد، در واقع میتوان رد پای آن را از سال 1730 جستوجو کرد که رشد کلاسیک همراه با آخرین سالهای باروک (دورهی پیش از کلاسیک) بود. در این سالها بود که سونات تریوی باروک میرفت که به سونات کلاسیک و اورتور ایتالیایی به سمفونی کلاسیک تبدیل شود. در این دوره آمریکا به صورت کامل کشف نشدهبود و مهاجران اولیه به مرور وارد این سرزمین میشدند. با ورود مهاجرانی به سرزمین ناشناخته، جنگ با سرخپوستان بومی ادامه داشت و شرایط زندگی در این قاره بسیار طاقتفرسا بود و آمریکا کشوری بود که به آرامی پا میگرفت. برعکس در همین زمان در اروپا که کشوری متمدن بود و اساس دورهی کلاسیک هم پدید آمدن قوانین و به کمال رسیدن آنها بود، به وجود امدن این تغییرات را میتوان در معماری کلاسیک، نمایشنامهی کلاسیک و موسیقی کلاسیک جستوجو کرد. این دوره مصادف بود با آزاد شدن اثر موسیقی از قید و بند تقلیدها، بیان و معرفی، در خدمت بودن، حتی سرگرمیهای اجباری و در نتیجه، خود اصل موسیقی مدنظر قرار گرفت و اینجا بود که ایدهی موسیقی مانند دیگر هنرها مقصود و هدفی نداشت، بلکه صرفاً به خاطر خودش وجود داشت. در واقع موسیقی به خاطر خود هنر موسیقی، به عبارت دیگر، در دورهی کلاسیک با ایدهی هنر برای هنر، برخورد میشد که از آن زمان تا کنون همچنان همراه موسیقی جریان دارد. قرن هجدهم مصادف بود با جریان «روشنی فکر، تنویر افکار یا آزادی از بند خرافات (Enlightenment)» که در آن طغیانی علیه روح و روان و اعتقادات مافوقالطبیعه و به نفع اخلاقیات صورت گرفت. طغیانی بود علیه متافیزیکها و به نفع آزادی فردی، علیه امتیازات و حق ویژه و به نفع طبیعی و ساده بودن، علیه قدرتطلبی و نفع آزادی فردی، علیه امتیازات و حق ویژه و به نفع حقوق مساوی و تعلیم و تربیت همگانی. جریان «تنویر افکار» کاملاً جنبههای عملی و تجربیات عینی تکیه داشت و آزادمنشی، برابری، تکامل از اصول اولیه آن بود. اولین رهبران این جنبش لوک (Locke) و هیوم (Hume) در انگلستان و مونتسکیو (Montesquieux) و ولتر ((Voltire در فرانسه بودند. شکل و نمود اصلی دورهی «تنویر افکار و روشنگری» در ابتدا نسبتاً منفی بود، اما چنین خلایی که بیشتر به وسیلهی منتقدان مخرب به جای مانده بود، به زودی با ایدهی جدیدی که در آن طبیعت و غرایز طبیعی یا احساسات انسان را منبع حقیقی دانش و اعمال درست میپنداشت، پر شد. ژان ژاک روسو (Gean gacques Rousseau) یکی از پیشوایان اصلی این شکل جدید از جریان «تنویر افکار و روشنگری» بود که بعد از سال 1760 تأثیر عمیقی بر ادبیات و شاعران فیلسوف آلمانی به جای گذاشت. لذایذ و خوشگذرانیهای فردی در زندگی درونی، خود یک پدیدهی اصلی و مشخص این جریان است. با شروع انقلاب صنعتی، پیشرفتها و کشفیات علمی در زمینههای مختلف صورت گرفت و طبقهی متوسط، انسان ساده و طبیعی هستهی مرکزی توجه فلسفه و هنر شد. از میان بزرگانی که به این جنبش بشردوستانه (Humanitarian) کمک کردند، میتوانم از پادشاه فردریک کبیر پروس و شاعرانی چون گوته و آهنگسازانی چون موتسارت (در اپرای فلوت سحرآمیز)، بتهوون (سمفونی شماره9) با شیله (در سرور شادی) نام برد. در این قرن فلسفه، علم، ادبیات و هنرهای زیبا در اختیار عموم مردم قرارگرفت. کنسرتهای عمومی برگزار میشد که موجب حمایت افراد و گروههای زیادی از طبقات اجتماعی جامعه از موسیقیدانان و هنرمندان میگردید. از کنسرتهایی که در این دوره برپا شد میتوان به کنسرتهای موتسارت و بتهوون در وین، کنسرتهایی بوسیله هیلر (A .Hiller) به نام کنسرت گاواندهاوس (Gewandhous) در لایپزیک و کنسرت آماتور، گروسس کنسرت (Groses Konzert) و اولین سمفونی در کنسرت اسپریچوال (Spiritual Consert) (کنسرتی عمومی است که در فرانسه بین سالهای 1725 تا انقلاب کبیر فرانسه و عموماً در روزهای عید پاک برپا میشد و بیشتر آثار اجرا شده در آنها موسیقی مذهبی بود که این کنسرتها مُدلی شدند برای شهرهای دیگری چون لایپزیک، برلین، وین و استکهلم) و از آن به بعد سمفونی به عنوان یک فرم مشخص در موسیقی آلمان تثبیت گردید. چاپ به کمک موسیقی آمد و انتشار موسیقی در سطح وسیعی گسترش یافت که در این مرحله مجلههای موسیقی نیز به چاپ رسیدند که به وسیله آن آماتورها میتوانستند انتقاداتی که بر موسیقی وارد میشد را در آنها بخوانند و از این طریق موسیقی راه عمومی شدن خود را طی میکرد. از جمله موسیقیسازی آلمان در لندن، پاریس، بروکسل و مجموعهای از سمفونیها تحت عنوان لاملودیا جِرمانیکا (Germanica La Melodia) به چاپ رسید. از جمله ویژگیهای اوایل دورهی کلاسیک، سادهکردن فرمهای موسیقی و عوامل سبکی بود. موسیقی کلاسیک بر خلاف موسیقی باروک عمدتاً پلیفون بود، با رشتههای کنترپوآن که در بافتی پیچیده تنیده شدهبود و با کنتینوئوی هارپسیکورد که صدای آن را در پسزمینه میتوان شنید، همراه بود. بافت کلاسیک بسیار سبکتر، واضحتر و با پیچیدگی کمتر – هر چند کنترپوآن در آن فراموش نشدهبود – هموفون بود (نغمههایی که روی بخش همراهی کنندهای آکوردی قرار میگرفتند). موسیقی کلاسیک، موسیقی ملودیک بود که در آن ملودی به عنوان پایه و اساس آن جلوهگر میشد و تئوری ملودیک از اهمیت فراوانی برخوردار بود که اغلب دارای اکمپانیمان سادهای بود و زیبایی اثر را تعیین میکرد. ملودی آنقدر مهم بود که هایدن در اواخر عمرش میگوید: «اگر شما میخواهید بدانید که آیا یک ملودی واقعاً زیباست یا نه، باید آن را بدون اکمپانیمان بشنوید». سبک آغازین دورهی کلاسیک تا سالهای 1770 را دربرمیگیرد و شامل دو سبک روکوکو ( Rococo) و اکسپرسیو (Experssive) است که واژهی فرانسوی سبک گالانت (Galant Style) اغلب به عنوان مترادف آن به جایش به کار بردهشد. بانی سبک اکسپرسیو که بعدها رواج یافت، آهنگسازان آلمانی بودند و معادل آن در زبان آلمانی (Empfind Samer Stil) (سبک حساس و باوقار) است. سبک روکوکو یا گالانت در مجامع باوقار اشرافی ظهورکرد و سبکی بسیار ظریف، دقیق، چابک، شوخ، آسان، پرچلال و باشکوه بود. روکوکو همان شیوهی زینت و آذین بیش از حد دورهی باروک است، ولی بدون بزرگی و عظمت که هدف اصلی آن خشنودکردن شنونده است. بیشتر این آثار عمقی ندارند، ولی بهترین آنها توسط پسران باخ به نامهای کارل فیلیپ امانوئل و یوهان کریستیان ساخته شدند و تصنیفهای اولیهی هایدن و موتسارت، صیقلییافته و بسیار باشکوهند. ارکستر که از دورهی باروک شروع و در دورهی کلاسیک به رشد خود ادامه میداد – که هنوز از هارپسیکورد، برای حفظ بافت موسیقی استفاده میکردند – همراهی آن منسوخ و آهنگسازان از سازهای بادی بویژه هورن برای انسجام بافت بهره میبردند. ارکستر هنوز به معنای امروزی نبود که پایهی زهی آن معمولاً دو هورن یا یک الی دو فلوت، یا یک زوج ابوا که فلوتها و ابواها هر دو یک یا دو باسون و گاهی یک ترومپت و یک زوج تیمپانی در ارکستر گنجانده شد. کلارینت در اواخر قرن هجدهم جایگاهش در ارکستر ثابت شد و بخش بادی چوبی جایگاه خاصی در ارکستر یافتند. ارکستر در پایان قرن هجدهم شامل این سازها بود: یک یا دو فلوت، دو ابوا، دو کلارینت، دو باسون، دو هورن، دو ترومپت، دو طبل تیمپانی و زهیها. اختراع ساز پیانو که در سال 1698 توسط بارتولومئو کریستوفوری در ایتالیا انجام شد و تا سال 1700 دستکم یک نمونه از آن ساختهبود به نام: گراویچیمبالو کُل پیانو اِ فورته(gravicembalo cal piano e forte)، در حقیقت هارپسیکوردی با قابلیت اجرای صدای قوی و ضعیف بسته به نوع فشاری که نوازنده به شستی وارد میکرد، داشت. در سالهای دههی 1760 کارل فیلیپ آمانوئل باخ که آثارش برای ساز شستیدار بر هایدن تأثیر زیاذی گذاشت، باعث شد پیانو را به عنوان معادل هارپسیکورد و کلاویکورد بپذیرد. در حقیقت اواخر قرن هجدهم با تکامل ارکستر و جایگزینشدن پیانو به جای هارپسیکورد همراه بود. در این دوره بر موسیقیسازی اهمیت زیادی دادهشد که انواع اصلی آن شامل: سونات: قطعهای در چند موومان (قسمت) برای یک یا دو ساز به عنوان مثال: پیانو یا ویلن و پیانو، و اگر سه ساز حضور داشت، تریو، چهار ساز: کوارتت و پنج ساز: کوینتت و ... سمفوني: (به معناي كلمه به صدا درآوردن به همراه يكديگر) اين فرم از رشد اورتور ايتاليايي(سينفونيا) به وجود آمد و شامل سه قسمت با سرعت هاي متفاوت: سريع_آهسته_سريع بود. از جمله آهنگسازي كه در شكل دادن سمفوني دست داشتند،سامارتيني (آهنگسازي ايتاليايي)،يوهان اشتاميتز (رهبر معروف اركستر در دربار آلماني مانهايم) و كارل فيليپ (مانوئل باخ و يوهان كريستيان باخ و هايدن و موتسارت كه اين دو شخصيت آخر در نيمه ي دوم قرن هجدهم به سمفوني غنا و تكامل بخشيدند.) كنسرتو: در كنسرتوي كلاسيك،شاهد رقابت يك ساز با اركستر هستيم كه اين از رشد كنسرتو سولوي باروك است كه از سه موومان نسبتاً سريع_آهسته_سريع،تشكيل شده كه مطابق با سمفوني است. البته سمفوني يك قسمت مينوئه و رقصي است از دوره ي باروك آمده و بعدها بتهوون آن را تبديل به اسكرتزو (به معناي شوخي) نمود كه بسيار پر نشاط تر و قوي تر از مينوئه هاي هايدن و موتسارت بود و كوارتت زهي،سرناد و ديورقيصنتو بودند. از مهم ترين آهنگسازان اين دوره به ترتيب تاريخ تولد:گلوك(آلمان،1787_1714)،كارل فيليپ امانوئل باخ(آلمان،1788_1714)،يوهان اشتامتيز(بوهم،1757_1717)،هايدن(اتريش،1809_1732)،يوهان كريستيان باخ(آلمان،1782_1735)،موتسارت(اتريش،1791_1756)و بتهوون(اتريش،1827_1770)هستند. با توجه به اينكه تمام آهنگسازان مهم در آن زمان در وين يا اتريش فعاليت مي كردند و اينكه عوامل موسيقايي وين (يا اتريش) در موسيقي سبك كلاسيك راه يافت و تأثيرات زيادي بر آن دوره داشت،تاريخ نويسان دوره ي عظمت كلاسيك را مكتب وين، نام نهادند و وين بايتخت اتريش به بهترين مركز موسيقي در دوره ي كلاسيك تبديل شد. گلوك اصلاحات اپرايي را انجام مي داد و موتسارت با نبوغ موسيقايي و حس دراماتيك خود،اپرا را متحول نمود. بزرگ ترين اپراهاي او عبارتند از: عروسي فيگارو،دن جيوداني و ني سحرآميز (اين اپرا نوعي زينگشپيل است كه در آن آواز با گفت وگويي معمولي انجام مي گيرد). موتسارت در آخرين صحنه ي هر پرده ي نمايش، در طرحي پر ظرافت و استادانه،همه ي شخصيت ها را در كنار يكديگر در يك آنسامبل(مجموعه اي ساز كنار هم، به معناي كلمه همراه هم) قرار مي دهد،همه همزمان با هم مي خوانند،ولي هر شخصيت واكنش خود را نسبت به موقعيتي كه پيش آمده است،بيان مي كند. بتهوون اولين آهنگسازي بود كه نسبت به شرايط اجتماعي و اتفاقات زمانه ي خود حساس بود. او بود كه براي اولين بار از آزادي و برادري در مقابل ظلم و ستم صحبت كرد و آثارش متجلي از اين انديشه اند. سراسر زندگي اش در مبارزه با سرنوشت و تقدير خود و تمام بشريت گذشت و تكيه كلام هميشگي او جمله ي «گلوي تقدير را بايد فشرد» بود. همچنين اولين كسي بود كه موسيقي را از انحصار طبقه ي اشراف و دربار آزاد كرد،گرچه بزرگان زمان بسيار احساس غرور مي كردند كه به او كمك مالي كنند،ولي او بر خلاف گوته،هيچ گاه چاپلوسي و تملق نكرد، بلكه حمايت آنها را در جهت اهداف هنري خود مي پذيرفت. بتهوون در شانزذهم دسامبر 1770 در وين و در خانواده ي بسيار فقير به دنيا آمد. درس هاي اوليه ي موسيقي را نزد پدرش فرا گرفت.پدر او كه خواننده ي كليسا بود، تمايل داشت فرزندش را مانند موتسارت تربيت كند و نابغه اي ديگر بسازد تا بتواند از اين طريق امرار معاش كند. قدرت خلاقيت بتهوون در سال هاي اقامت در وين، اكثراً بر روي ساز جديد پيانو متمركز بود. او سراسر زندگي خويش ابداعات و نوآوري هاي خود را ابتدا روي آثار پيانويي تجربه مي كرد و سپس آنها را در آنسامبل هاي مختلف به كار مي گرفت. ناشنوايي بتهوون از سال 1795 شروع شد و بتدريج گسترش يافت و او مجبور شد از نوازندگي پيانو دست بكشد و در سن 32 سالگي بود كه رنج فراواني از اين بيماري مي برد. در وصيت نامه اي كه در اكتبر 1802 به برادرانش كارل و يوهان نوشته و قرار بود كه پس از مرگش منتشر شود، از رنج اين بيماري ناليده است. اين نامه بعدها به وصيت نامه «هايلينگ شتاد» معروف شد. بتهوون در سال 1818 به كلي شنوايي خود را از دست داد،به طوري كه ارتباطش را با مردم و دنياي خارج از اين طريق كاملاً قطع شد و فقط به وسيله ي نوشتن بود كه با مردم ارتباط برقرار مي كرد. او در اين وصيت نامه ي مشهور، خطاب به برادرانش چنين مي گويد «واي اين مردماني كه مي پنداريد من آدم عبوس و خشني هستم، شما رنج مرا درنمي يابيد. من هميشه مهربان بوده ام و انسان ها را دوست داشته ام، ولي حالا مدت هاست كه با بيماري حادي دست به گريبانم كه علاج نا پذير است... من بايد هميشه تنها بمانم و نمي توانم با جامعه و اطرافيانم از ترس فاش شدن بيماري ام بياميزم... براي من چقدر دردناك و خفت آور است وقتي كسي در كنار من ايستاده و صداي ني و يا آواز خوش چوپاني را مي شنود، ولي من هيچ... دلم مي خواهد به زندگي ام خاتمه دهم، ولي فقط هنر است كه تا يه حال مرا از اين كار باز داشته است.» در سال 1811 بتهوون با مالزل مخترع مترونوم آشنا شد و در يك ميهماني شب كه به اتفاق دوستانش پربا شده بود مترونوم، اين دستگاه جديد را آزمايش كردند. قسمت «آلگرتو» سمفوني هشتم بتهوون متأثر از ضربه هاي منظم اين مترونوم است و از اين به بعد بود كه كليه ي آثارش علامت مترونوم دارند. بتهوون بر خلاف هايدن و موتسارت براي هر جشن و موقعيتي سفارش نوشتن موسيقي را نپذيرفت و خود بزرگ ترين منتقد آثارش بود كه تعداد سمفوني هايش(9سمفوني)در مقابل 104 سمفوني هايدن و 41 سمفوني موتسارت نشاني از تعمق و توجه بر احساسات دروني آهنگساز است. او سبك هاي هايدن و موتسارت را به ارث برد و آنها را به حد كمال هنري مي رساند و تغييرات و نوآوري هاي خود را به آن افزود. اگرچه برخي از محققان او را آهنگسازي كلاسيك_رمانتيك مي نامند، ولي سبك خود بتهوون نه كلاسيك است و نه رمانتيك، بلكه او بتهوون است كه موسيقي دو قرن را همانند ژوسكن دوپره (قرون وسطي و رنسانس)، كلوديو مونته وردي (رنسانس و باروك)، فردريك هندل (باروك و كلاسيك) به هم پيوند مي دهد. از آثار او مي توان به سونات هاي پيانوي مهتاب، آپاسيوناتا، اپراي او به نام فيدلو، دوازده سونات پيانو، سمفوني نهم (كرال)، مس در رماژور و سمفوني شماره ي 13، اروئيكا شماره ي 3 و شماره ي 5 پيروزي، شماره ي 6 پاستورال، اورتورهاي الگونت، كريولان، سونات پانتيك، فوگ بزرگ براي كوارتت زهي، وارياسيون ديابلي و ميساسولمنيس اشاره كرد. نگاهی به تفاوتهای سبک کلاسیک و دورهی کلاسیک و آهنگسازان آن، سحر نادری سبک کلاسیک و دورهی کلاسیک کاملاً با هم متفاوت هستند، از این نظر که سبک کلاسیک به آن شکل از موسیقی میگویند که ثابت و غیرقابل تغییر باشد و هیچ دگرگونی در اجرای چنین آثاری وجود ندارد و اگر هم تفاوتی در اجرای این آثار باشد، تفاوت در شخصیت رهبران ارکستر است. شیوهی کلاسیک در درون یک چارچوب مشخص و دقیقی قرار دارد و نحوهی اجرای آن هم از قبل تعیین شدهاست. به عنوان مثال موسیقی فولکلوریک که امروزه دارای قائده و دستورالعمل خاصی نیست و موسیقی جاز که اساساً بر پایهی دگرگونی و گسترش به وجود آمدهاست، جزو این دسته قرار نمیگیرند. موسیقی دورهی کلاسیک در بین سالهای 1750- 1810 که البته برخی 1827 که سال درگذشت بتهوون است را برای این دوره از تاریخ پیشنهاد میکنند و اینکه دورهی کلاسیک به طور ناگهانی به وجود نیامد، در واقع میتوان رد پای آن را از سال 1730 جستوجو کرد که رشد کلاسیک همراه با آخرین سالهای باروک (دورهی پیش از کلاسیک) بود. در این سالها بود که سونات تریوی باروک میرفت که به سونات کلاسیک و اورتور ایتالیایی به سمفونی کلاسیک تبدیل شود. در این دوره آمریکا به صورت کامل کشف نشدهبود و مهاجران اولیه به مرور وارد این سرزمین میشدند. با ورود مهاجرانی به سرزمین ناشناخته، جنگ با سرخپوستان بومی ادامه داشت و شرایط زندگی در این قاره بسیار طاقتفرسا بود و آمریکا کشوری بود که به آرامی پا میگرفت. برعکس در همین زمان در اروپا که کشوری متمدن بود و اساس دورهی کلاسیک هم پدید آمدن قوانین و به کمال رسیدن آنها بود، به وجود امدن این تغییرات را میتوان در معماری کلاسیک، نمایشنامهی کلاسیک و موسیقی کلاسیک جستوجو کرد. این دوره مصادف بود با آزاد شدن اثر موسیقی از قید و بند تقلیدها، بیان و معرفی، در خدمت بودن، حتی سرگرمیهای اجباری و در نتیجه، خود اصل موسیقی مدنظر قرار گرفت و اینجا بود که ایدهی موسیقی مانند دیگر هنرها مقصود و هدفی نداشت، بلکه صرفاً به خاطر خودش وجود داشت. در واقع موسیقی به خاطر خود هنر موسیقی، به عبارت دیگر، در دورهی کلاسیک با ایدهی هنر برای هنر، برخورد میشد که از آن زمان تا کنون همچنان همراه موسیقی جریان دارد. قرن هجدهم مصادف بود با جریان «روشنی فکر، تنویر افکار یا آزادی از بند خرافات (Enlightenment)» که در آن طغیانی علیه روح و روان و اعتقادات مافوقالطبیعه و به نفع اخلاقیات صورت گرفت. طغیانی بود علیه متافیزیکها و به نفع آزادی فردی، علیه امتیازات و حق ویژه و به نفع طبیعی و ساده بودن، علیه قدرتطلبی و نفع آزادی فردی، علیه امتیازات و حق ویژه و به نفع حقوق مساوی و تعلیم و تربیت همگانی. جریان «تنویر افکار» کاملاً جنبههای عملی و تجربیات عینی تکیه داشت و آزادمنشی، برابری، تکامل از اصول اولیه آن بود. اولین رهبران این جنبش لوک (Locke) و هیوم (Hume) در انگلستان و مونتسکیو (Montesquieux) و ولتر ((Voltire در فرانسه بودند. شکل و نمود اصلی دورهی «تنویر افکار و روشنگری» در ابتدا نسبتاً منفی بود، اما چنین خلایی که بیشتر به وسیلهی منتقدان مخرب به جای مانده بود، به زودی با ایدهی جدیدی که در آن طبیعت و غرایز طبیعی یا احساسات انسان را منبع حقیقی دانش و اعمال درست میپنداشت، پر شد. ژان ژاک روسو (Gean gacques Rousseau) یکی از پیشوایان اصلی این شکل جدید از جریان «تنویر افکار و روشنگری» بود که بعد از سال 1760 تأثیر عمیقی بر ادبیات و شاعران فیلسوف آلمانی به جای گذاشت. لذایذ و خوشگذرانیهای فردی در زندگی درونی، خود یک پدیدهی اصلی و مشخص این جریان است. با شروع انقلاب صنعتی، پیشرفتها و کشفیات علمی در زمینههای مختلف صورت گرفت و طبقهی متوسط، انسان ساده و طبیعی هستهی مرکزی توجه فلسفه و هنر شد. از میان بزرگانی که به این جنبش بشردوستانه (Humanitarian) کمک کردند، میتوانم از پادشاه فردریک کبیر پروس و شاعرانی چون گوته و آهنگسازانی چون موتسارت (در اپرای فلوت سحرآمیز)، بتهوون (سمفونی شماره9) با شیله (در سرور شادی) نام برد. در این قرن فلسفه، علم، ادبیات و هنرهای زیبا در اختیار عموم مردم قرارگرفت. کنسرتهای عمومی برگزار میشد که موجب حمایت افراد و گروههای زیادی از طبقات اجتماعی جامعه از موسیقیدانان و هنرمندان میگردید. از کنسرتهایی که در این دوره برپا شد میتوان به کنسرتهای موتسارت و بتهوون در وین، کنسرتهایی بوسیله هیلر (A .Hiller) به نام کنسرت گاواندهاوس (Gewandhous) در لایپزیک و کنسرت آماتور، گروسس کنسرت (Groses Konzert) و اولین سمفونی در کنسرت اسپریچوال (Spiritual Consert) (کنسرتی عمومی است که در فرانسه بین سالهای 1725 تا انقلاب کبیر فرانسه و عموماً در روزهای عید پاک برپا میشد و بیشتر آثار اجرا شده در آنها موسیقی مذهبی بود که این کنسرتها مُدلی شدند برای شهرهای دیگری چون لایپزیک، برلین، وین و استکهلم) و از آن به بعد سمفونی به عنوان یک فرم مشخص در موسیقی آلمان تثبیت گردید. چاپ به کمک موسیقی آمد و انتشار موسیقی در سطح وسیعی گسترش یافت که در این مرحله مجلههای موسیقی نیز به چاپ رسیدند که به وسیله آن آماتورها میتوانستند انتقاداتی که بر موسیقی وارد میشد را در آنها بخوانند و از این طریق موسیقی راه عمومی شدن خود را طی میکرد. از جمله موسیقیسازی آلمان در لندن، پاریس، بروکسل و مجموعهای از سمفونیها تحت عنوان لاملودیا جِرمانیکا (Germanica La Melodia) به چاپ رسید. از جمله ویژگیهای اوایل دورهی کلاسیک، سادهکردن فرمهای موسیقی و عوامل سبکی بود. موسیقی کلاسیک بر خلاف موسیقی باروک عمدتاً پلیفون بود، با رشتههای کنترپوآن که در بافتی پیچیده تنیده شدهبود و با کنتینوئوی هارپسیکورد که صدای آن را در پسزمینه میتوان شنید، همراه بود. بافت کلاسیک بسیار سبکتر، واضحتر و با پیچیدگی کمتر – هر چند کنترپوآن در آن فراموش نشدهبود – هموفون بود (نغمههایی که روی بخش همراهی کنندهای آکوردی قرار میگرفتند). موسیقی کلاسیک، موسیقی ملودیک بود که در آن ملودی به عنوان پایه و اساس آن جلوهگر میشد و تئوری ملودیک از اهمیت فراوانی برخوردار بود که اغلب دارای اکمپانیمان سادهای بود و زیبایی اثر را تعیین میکرد. ملودی آنقدر مهم بود که هایدن در اواخر عمرش میگوید: «اگر شما میخواهید بدانید که آیا یک ملودی واقعاً زیباست یا نه، باید آن را بدون اکمپانیمان بشنوید». سبک آغازین دورهی کلاسیک تا سالهای 1770 را دربرمیگیرد و شامل دو سبک روکوکو ( Rococo) و اکسپرسیو (Experssive) است که واژهی فرانسوی سبک گالانت (Galant Style) اغلب به عنوان مترادف آن به جایش به کار بردهشد. بانی سبک اکسپرسیو که بعدها رواج یافت، آهنگسازان آلمانی بودند و معادل آن در زبان آلمانی (Empfind Samer Stil) (سبک حساس و باوقار) است. سبک روکوکو یا گالانت در مجامع باوقار اشرافی ظهورکرد و سبکی بسیار ظریف، دقیق، چابک، شوخ، آسان، پرچلال و باشکوه بود. روکوکو همان شیوهی زینت و آذین بیش از حد دورهی باروک است، ولی بدون بزرگی و عظمت که هدف اصلی آن خشنودکردن شنونده است. بیشتر این آثار عمقی ندارند، ولی بهترین آنها توسط پسران باخ به نامهای کارل فیلیپ امانوئل و یوهان کریستیان ساخته شدند و تصنیفهای اولیهی هایدن و موتسارت، صیقلییافته و بسیار باشکوهند. ارکستر که از دورهی باروک شروع و در دورهی کلاسیک به رشد خود ادامه میداد – که هنوز از هارپسیکورد، برای حفظ بافت موسیقی استفاده میکردند – همراهی آن منسوخ و آهنگسازان از سازهای بادی بویژه هورن برای انسجام بافت بهره میبردند. ارکستر هنوز به معنای امروزی نبود که پایهی زهی آن معمولاً دو هورن یا یک الی دو فلوت، یا یک زوج ابوا که فلوتها و ابواها هر دو یک یا دو باسون و گاهی یک ترومپت و یک زوج تیمپانی در ارکستر گنجانده شد. کلارینت در اواخر قرن هجدهم جایگاهش در ارکستر ثابت شد و بخش بادی چوبی جایگاه خاصی در ارکستر یافتند. ارکستر در پایان قرن هجدهم شامل این سازها بود: یک یا دو فلوت، دو ابوا، دو کلارینت، دو باسون، دو هورن، دو ترومپت، دو طبل تیمپانی و زهیها. اختراع ساز پیانو که در سال 1698 توسط بارتولومئو کریستوفوری در ایتالیا انجام شد و تا سال 1700 دستکم یک نمونه از آن ساختهبود به نام: گراویچیمبالو کُل پیانو اِ فورته(gravicembalo cal piano e forte)، در حقیقت هارپسیکوردی با قابلیت اجرای صدای قوی و ضعیف بسته به نوع فشاری که نوازنده به شستی وارد میکرد، داشت. در سالهای دههی 1760 کارل فیلیپ آمانوئل باخ که آثارش برای ساز شستیدار بر هایدن تأثیر زیاذی گذاشت، باعث شد پیانو را به عنوان معادل هارپسیکورد و کلاویکورد بپذیرد. در حقیقت اواخر قرن هجدهم با تکامل ارکستر و جایگزینشدن پیانو به جای هارپسیکورد همراه بود. در این دوره بر موسیقیسازی اهمیت زیادی دادهشد که انواع اصلی آن شامل: سونات: قطعهای در چند موومان (قسمت) برای یک یا دو ساز به عنوان مثال: پیانو یا ویلن و پیانو، و اگر سه ساز حضور داشت، تریو، چهار ساز: کوارتت و پنج ساز: کوینتت و ... سمفوني: (به معناي كلمه به صدا درآوردن به همراه يكديگر) اين فرم از رشد اورتور ايتاليايي(سينفونيا) به وجود آمد و شامل سه قسمت با سرعت هاي متفاوت: سريع_آهسته_سريع بود. از جمله آهنگسازي كه در شكل دادن سمفوني دست داشتند،سامارتيني (آهنگسازي ايتاليايي)،يوهان اشتاميتز (رهبر معروف اركستر در دربار آلماني مانهايم) و كارل فيليپ (مانوئل باخ و يوهان كريستيان باخ و هايدن و موتسارت كه اين دو شخصيت آخر در نيمه ي دوم قرن هجدهم به سمفوني غنا و تكامل بخشيدند.) كنسرتو: در كنسرتوي كلاسيك،شاهد رقابت يك ساز با اركستر هستيم كه اين از رشد كنسرتو سولوي باروك است كه از سه موومان نسبتاً سريع_آهسته_سريع،تشكيل شده كه مطابق با سمفوني است. البته سمفوني يك قسمت مينوئه و رقصي است از دوره ي باروك آمده و بعدها بتهوون آن را تبديل به اسكرتزو (به معناي شوخي) نمود كه بسيار پر نشاط تر و قوي تر از مينوئه هاي هايدن و موتسارت بود و كوارتت زهي،سرناد و ديورقيصنتو بودند. از مهم ترين آهنگسازان اين دوره به ترتيب تاريخ تولد:گلوك(آلمان،1787_1714)،كارل فيليپ امانوئل باخ(آلمان،1788_1714)،يوهان اشتامتيز(بوهم،1757_1717)،هايدن(اتريش،1809_1732)،يوهان كريستيان باخ(آلمان،1782_1735)،موتسارت(اتريش،1791_1756)و بتهوون(اتريش،1827_1770)هستند. با توجه به اينكه تمام آهنگسازان مهم در آن زمان در وين يا اتريش فعاليت مي كردند و اينكه عوامل موسيقايي وين (يا اتريش) در موسيقي سبك كلاسيك راه يافت و تأثيرات زيادي بر آن دوره داشت،تاريخ نويسان دوره ي عظمت كلاسيك را مكتب وين، نام نهادند و وين بايتخت اتريش به بهترين مركز موسيقي در دوره ي كلاسيك تبديل شد. گلوك اصلاحات اپرايي را انجام مي داد و موتسارت با نبوغ موسيقايي و حس دراماتيك خود،اپرا را متحول نمود. بزرگ ترين اپراهاي او عبارتند از: عروسي فيگارو،دن جيوداني و ني سحرآميز (اين اپرا نوعي زينگشپيل است كه در آن آواز با گفت وگويي معمولي انجام مي گيرد). موتسارت در آخرين صحنه ي هر پرده ي نمايش، در طرحي پر ظرافت و استادانه،همه ي شخصيت ها را در كنار يكديگر در يك آنسامبل(مجموعه اي ساز كنار هم، به معناي كلمه همراه هم) قرار مي دهد،همه همزمان با هم مي خوانند،ولي هر شخصيت واكنش خود را نسبت به موقعيتي كه پيش آمده است،بيان مي كند. بتهوون اولين آهنگسازي بود كه نسبت به شرايط اجتماعي و اتفاقات زمانه ي خود حساس بود. او بود كه براي اولين بار از آزادي و برادري در مقابل ظلم و ستم صحبت كرد و آثارش متجلي از اين انديشه اند. سراسر زندگي اش در مبارزه با سرنوشت و تقدير خود و تمام بشريت گذشت و تكيه كلام هميشگي او جمله ي «گلوي تقدير را بايد فشرد» بود. همچنين اولين كسي بود كه موسيقي را از انحصار طبقه ي اشراف و دربار آزاد كرد،گرچه بزرگان زمان بسيار احساس غرور مي كردند كه به او كمك مالي كنند،ولي او بر خلاف گوته،هيچ گاه چاپلوسي و تملق نكرد، بلكه حمايت آنها را در جهت اهداف هنري خود مي پذيرفت. بتهوون در شانزذهم دسامبر 1770 در وين و در خانواده ي بسيار فقير به دنيا آمد. درس هاي اوليه ي موسيقي را نزد پدرش فرا گرفت.پدر او كه خواننده ي كليسا بود، تمايل داشت فرزندش را مانند موتسارت تربيت كند و نابغه اي ديگر بسازد تا بتواند از اين طريق امرار معاش كند. قدرت خلاقيت بتهوون در سال هاي اقامت در وين، اكثراً بر روي ساز جديد پيانو متمركز بود. او سراسر زندگي خويش ابداعات و نوآوري هاي خود را ابتدا روي آثار پيانويي تجربه مي كرد و سپس آنها را در آنسامبل هاي مختلف به كار مي گرفت. ناشنوايي بتهوون از سال 1795 شروع شد و بتدريج گسترش يافت و او مجبور شد از نوازندگي پيانو دست بكشد و در سن 32 سالگي بود كه رنج فراواني از اين بيماري مي برد. در وصيت نامه اي كه در اكتبر 1802 به برادرانش كارل و يوهان نوشته و قرار بود كه پس از مرگش منتشر شود، از رنج اين بيماري ناليده است. اين نامه بعدها به وصيت نامه «هايلينگ شتاد» معروف شد. بتهوون در سال 1818 به كلي شنوايي خود را از دست داد،به طوري كه ارتباطش را با مردم و دنياي خارج از اين طريق كاملاً قطع شد و فقط به وسيله ي نوشتن بود كه با مردم ارتباط برقرار مي كرد. او در اين وصيت نامه ي مشهور، خطاب به برادرانش چنين مي گويد «واي اين مردماني كه مي پنداريد من آدم عبوس و خشني هستم، شما رنج مرا درنمي يابيد. من هميشه مهربان بوده ام و انسان ها را دوست داشته ام، ولي حالا مدت هاست كه با بيماري حادي دست به گريبانم كه علاج نا پذير است... من بايد هميشه تنها بمانم و نمي توانم با جامعه و اطرافيانم از ترس فاش شدن بيماري ام بياميزم... براي من چقدر دردناك و خفت آور است وقتي كسي در كنار من ايستاده و صداي ني و يا آواز خوش چوپاني را مي شنود، ولي من هيچ... دلم مي خواهد به زندگي ام خاتمه دهم، ولي فقط هنر است كه تا يه حال مرا از اين كار باز داشته است.» در سال 1811 بتهوون با مالزل مخترع مترونوم آشنا شد و در يك ميهماني شب كه به اتفاق دوستانش پربا شده بود مترونوم، اين دستگاه جديد را آزمايش كردند. قسمت «آلگرتو» سمفوني هشتم بتهوون متأثر از ضربه هاي منظم اين مترونوم است و از اين به بعد بود كه كليه ي آثارش علامت مترونوم دارند. بتهوون بر خلاف هايدن و موتسارت براي هر جشن و موقعيتي سفارش نوشتن موسيقي را نپذيرفت و خود بزرگ ترين منتقد آثارش بود كه تعداد سمفوني هايش(9سمفوني)در مقابل 104 سمفوني هايدن و 41 سمفوني موتسارت نشاني از تعمق و توجه بر احساسات دروني آهنگساز است. او سبك هاي هايدن و موتسارت را به ارث برد و آنها را به حد كمال هنري مي رساند و تغييرات و نوآوري هاي خود را به آن افزود. اگرچه برخي از محققان او را آهنگسازي كلاسيك_رمانتيك مي نامند، ولي سبك خود بتهوون نه كلاسيك است و نه رمانتيك، بلكه او بتهوون است كه موسيقي دو قرن را همانند ژوسكن دوپره (قرون وسطي و رنسانس)، كلوديو مونته وردي (رنسانس و باروك)، فردريك هندل (باروك و كلاسيك) به هم پيوند مي دهد. از آثار او مي توان به سونات هاي پيانوي مهتاب، آپاسيوناتا، اپراي او به نام فيدلو، دوازده سونات پيانو، سمفوني نهم (كرال)، مس در رماژور و سمفوني شماره ي 13، اروئيكا شماره ي 3 و شماره ي 5 پيروزي، شماره ي 6 پاستورال، اورتورهاي الگونت، كريولان، سونات پانتيك، فوگ بزرگ براي كوارتت زهي، وارياسيون ديابلي و ميساسولمنيس اشاره كرد.